






نفس شقایق را بویدم
دل بهار را جوئیدم
کلام سنگ رابر سینه آب،
گرییه چکاوک را،گریستم.
بر چکاوک نشتم ،همسفر شد با بهار
بهار را می سرود در نجوای خویش
نغمه سرای شقایق بود آن روز.
می گفت از سبزی دشت
می گفت از نرمی عرش
می گفت ازساعت که جا مانده
می گفت از چشمه
می گفت از،گرمی جاده
می گفت از،دل چکاوک
می گفت از،نم باران بر خاک
می گفت از، گل داودی
می گفت از، هجرت غم
می گفت از، فصل سرد رفته
می گفت از، آن شقایق در کلام
نیست بر تر از او رنگ،
به مهربانی، شبنم ،روی برگ
می گیرم از این احساس،کلام
کلامی چو بوی باران
بوی برگی نشته بر ساقه
بوی علف
بوی آب
بوی سیب
بوی ریحون توی باغچه
بوی گل محمدی
بوی یاس
بوی مهر کبوتر
بوی محبت چکاوک
بوی عاطفه سنگ
بوی سخاوت آهنگر
بوی کلام شقایق
بوی لطف مهرابانی مادر.
که دارد در دستش
نیست جز سبد عشق
مادر.














